|
من و تو
|
||
|
شعر |
من تنهای تنهام و در حالی که پاهای سستم از ترس می لرزد چشمهایم را مثل چشم های شیر بی باک جلوه می دهم و از مرتفع ترین نقطه ی ممکن می گذرم و فقط خودم می دانم که از ارتفاع بیزارم و تو وقتی نگاهم می کنی به شجاعتم حسادت خواهی کرد
این جا منم و کابوسی عظیم. من زائری هستم گیج و مبهوت .نه لباس طاهری و نه اعتقادی . توهم زاده ایی که میان حقیقت و وهم دست و پا می زند. مرتدی که هنوز شرک خود را باور ندارد. و تو وقتی نگاهم می کنی به ایمانم حسادت خواهی کرد!
این جا منم و کابوسی عظیم وتک نوایی خفیف که سوکتم را هر از چند گاهی خط خطی می کند من از ترس چشم هایم را چفت هم می کنم و دستهایم را روی گوش هایم فشار می دهم تا ارام شوم. ولی کابوس ها و شب گریه های عجیبم ٬ حکایت از حادثه ایی عجیب دارد .حادثه ایی که مدت هاست شروع شده و من بی خبرم. همه حتی تو هم اگاه بودی و وقتی نگاهم می گنی به صبرم حسادت خواهی کرد
این جا فقط من ! تنها نیستم. ابلیس تا خبر دار شدی اماده است و من نه سنگی دارم برای رجمش و نه ایمانی که تو فکر می کنی و نه حتی ذره ایی شجاعت! فقط از کابوس هایم گریزانم و چاره ایی ندارم جز رفتن و رفتن.....
چقدر خوب است که خوابم و خوب تر که تو فکر می کنی بیدارم٬! چقدر خوب است که می نویسم و خوب تر که تو فکر می کنی شاعرم! و وقتی نگاهم می کنی به استعدادم حسادت خواهی کرد!!
ولی حقیقتی که از پشت این همه وهم داد میزند ٬ شیرینی همه ی این خوبی ها را تلخ کرده است. حقیقتی که از نبودنم حرف می زند
من ! ابراهیمی هستم که رفت به دنبال نوایی که شنید. بی توشه و بی ایمان و اسماعیل و در نهایت ! برای رهایی از کابوس هایش ! خودش خودش را قربانی کرد.... بی انکه کسی برایش گوسفندی بفرستد.........بی انکه کسی دلش بسوزد......
هر کسی چیزی برای از خود گذشتن دارد و من تنها دارایی ام را ! (خودم) را ذبح کرده ام٬ نه برای خدا که برای خودم
میان من و ابراهیم فقط یک "خدا" فاصله است
|
|