تبليغاتX
من و تو - خوابگردی
 
من و تو
 
 
شعر
 
این جا همه خوابند و من شونه هام درد می کنه

احساس کسی رو دارم که درست در مرکز ثقل یه ساعت بزرگ ایستاده و عقربه های اونو که با زنجیر به گردنش وصل شده به دنبال خودش میکشه و میکشه و میکشه... تا زمان متوقف نشه

این جا همه خوابند. عقربه ها سنگینند به سنگینی پللک های تمام این خواب گردها و روزها همیشه تکراریست همیشه تکراری و خفه.

و من هر روز کابوس های تعبیر شده ای را شاهدم که هست ٬که خواهد بود...

و بیداری رویایی است بعید٬ نه برای من که محکومم!

             چشمانم را میبندم تا فراموش کنم که بیدارم تا فراموش کنم که این عقربه ها تا همیشه با من اند مثله  داغی به پیشانی!!!!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 17:50  توسط معصومه حبیبی  | 
 
  بالا