تبليغاتX
من و تو - سایه
 
من و تو
 
 
شعر
 
کسی نمیدونه توی تاریکی شب چند تا سایه دارن همدیگرو می بوسن !!

فقط من سایه ات را خوب می فهمم

همان نصویر بی بُعدی که از خورشید بیزار است و

پشت قامتت مخفی شده تا شب فرا آید

و عهدش با سیاهی تا ابد

تا لحظه ایی که خفتگان هم بستر مرگ اند و

از تصویر تو غافل

که می آیی به سوی من

کنار سایه ام تا صبح بیداری

برایم شعر می خوانی

برایم قصه می گویی

و من شبهای یلدا را همیشه آرزو دارم

ولی فردا کمین کرده

و پشت کوه ها خورشید اماده است

و تا یلدای بعدی سال می باید !

   فقط من سایه ات را خوب می فهمم

و مدت هاست با خورشید در جنگم

نمی دانم که آتش بس خواهد شد

و یا که تا ابد جنگ است ؟

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:19  توسط معصومه حبیبی  | 
 
  بالا