|
من و تو
|
||
|
شعر |
فقط من سایه ات را خوب می فهمم
همان نصویر بی بُعدی که از خورشید بیزار است و
پشت قامتت مخفی شده تا شب فرا آید
و عهدش با سیاهی تا ابد
تا لحظه ایی که خفتگان هم بستر مرگ اند و
از تصویر تو غافل
که می آیی به سوی من
کنار سایه ام تا صبح بیداری
برایم شعر می خوانی
برایم قصه می گویی
و من شبهای یلدا را همیشه آرزو دارم
ولی فردا کمین کرده
و پشت کوه ها خورشید اماده است
و تا یلدای بعدی سال می باید !
فقط من سایه ات را خوب می فهمم
و مدت هاست با خورشید در جنگم
نمی دانم که آتش بس خواهد شد
و یا که تا ابد جنگ است ؟
|
|