تبليغاتX
من و تو
 
من و تو
 
 
شعر
 
انقدر تنهام ٬ که دیگر  حضور خورشید گونه ات را حس نمی کنم!

تنهایی ترسناکیست٬ شبیه مرگ٬ و من مرگ را برای تو نمی خواهم!

می سوزم!

عجیب می سوزم! و من این جهنمم را برای تو نمی خواهم!

همه ی بهشت های زمینی برای تو!

محبوبم٬ این روز ها کار من  شده چرخیدن و چرخیدن

      و چه محیط کوچکی دارد این زمین!

    تا قدم هایم را سفت می کنم ٬ نقطه ی اغاز هزار باره ام ا می بینم!

                       خدا که نیست

                     تو درهای بهشتت را باز کن

                   تا جهنمم را فراموش کنم

می دانم:

     همیشه جایی هست برای ارمیدن

                               مآمنی برای اسودن

                          و شانه ای برای گریستن!

و خوبتر میدانم :

                     وقتی مقصد تویی ٬ مسیر هیچ است.......

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:35  توسط معصومه حبیبی  | 
 امیر خوبم!:

با من برقص

در خلوتی مقدس!

اسوده از هر چه که هست!

بگذار در ارمش این لحظه های ناب غرق شوم و فراموش کنم که زیتون ها همیشه تلخ اند!

و فراموش کنم که گل یا پوچ ٬ پوچ یا پوچ است !

و فراموش کنم که گیلاس های شیرین ٬ کرم خورده اند!

و فراموش کنم که گربه های ملوس ! پنجه های تیزی دارند٬!!

..... و فراموش کنم که خدا در این حباب شک جا مانده ...!

با من برقص

در خلوتی مقدس!

بگذار زمین در تاریکی فضا هضم شود

این جا

من و تو

اسوده از زمان

نور می بافیم

و

گره می خوریم به هم تا ابدیتی مجهول!

بی انکه کسی بفهمد!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:36  توسط معصومه حبیبی  | 
این جا فقط منم و کابوسی عظیم و تک نوایی خفیف که فقط گاه گاهی زمانی که شاید خوابم ! گوشهایم را قلقلک می دهد

من تنهای تنهام و در حالی که پاهای سستم از ترس می لرزد چشمهایم را مثل چشم های شیر بی باک جلوه می دهم و از مرتفع ترین نقطه ی ممکن می گذرم و فقط خودم می دانم که از ارتفاع بیزارم و تو وقتی نگاهم می کنی به شجاعتم حسادت خواهی کرد

این جا منم و کابوسی عظیم. من زائری هستم گیج و مبهوت .نه لباس طاهری و نه اعتقادی . توهم زاده ایی که میان حقیقت و وهم دست و پا می زند. مرتدی که هنوز شرک خود را باور ندارد. و تو وقتی نگاهم می کنی به ایمانم حسادت خواهی کرد!

این جا منم و کابوسی عظیم وتک نوایی خفیف که سوکتم را هر از چند گاهی خط خطی می کند من از ترس چشم هایم را چفت هم می کنم و دستهایم را روی گوش هایم فشار می دهم تا ارام شوم. ولی کابوس ها و شب گریه های عجیبم ٬ حکایت از حادثه ایی عجیب دارد .حادثه ایی که مدت هاست شروع شده و من بی خبرم. همه حتی تو هم اگاه بودی و وقتی نگاهم می گنی به صبرم حسادت خواهی کرد

این جا فقط من ! تنها نیستم. ابلیس تا خبر دار شدی اماده است و من نه سنگی دارم برای رجمش و نه ایمانی که تو فکر می کنی و نه حتی ذره ایی شجاعت! فقط از کابوس هایم گریزانم و چاره ایی ندارم جز رفتن و رفتن.....

چقدر خوب است که خوابم و خوب تر که تو فکر می کنی بیدارم٬! چقدر خوب است که می نویسم و خوب تر که تو فکر می کنی شاعرم! و وقتی نگاهم می کنی به استعدادم حسادت خواهی کرد!!

ولی حقیقتی که از پشت این همه وهم داد میزند ٬ شیرینی همه ی این خوبی ها را تلخ کرده است. حقیقتی که از نبودنم حرف می زند

من ! ابراهیمی هستم که رفت به دنبال نوایی که شنید. بی توشه و بی ایمان و اسماعیل و در نهایت ! برای رهایی از کابوس هایش ! خودش خودش را قربانی کرد.... بی انکه کسی برایش گوسفندی بفرستد.........بی انکه کسی دلش بسوزد......

 

هر کسی چیزی برای از خود گذشتن دارد و من تنها دارایی ام را ! (خودم) را ذبح کرده ام٬ نه برای خدا که برای خودم

                        میان من و ابراهیم فقط یک "خدا" فاصله است

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:46  توسط معصومه حبیبی  | 
 
  بالا