|
من و تو
|
||
|
شعر |
احساس کسی رو دارم که درست در مرکز ثقل یه ساعت بزرگ ایستاده و عقربه های اونو که با زنجیر به گردنش وصل شده به دنبال خودش میکشه و میکشه و میکشه... تا زمان متوقف نشه
این جا همه خوابند. عقربه ها سنگینند به سنگینی پللک های تمام این خواب گردها و روزها همیشه تکراریست همیشه تکراری و خفه.
و من هر روز کابوس های تعبیر شده ای را شاهدم که هست ٬که خواهد بود...
و بیداری رویایی است بعید٬ نه برای من که محکومم!
چشمانم را میبندم تا فراموش کنم که بیدارم تا فراموش کنم که این عقربه ها تا همیشه با من اند مثله داغی به پیشانی!!!!!
|
|