|
من و تو
|
||
|
شعر |
فقط من سایه ات را خوب می فهمم
همان نصویر بی بُعدی که از خورشید بیزار است و
پشت قامتت مخفی شده تا شب فرا آید
و عهدش با سیاهی تا ابد
تا لحظه ایی که خفتگان هم بستر مرگ اند و
از تصویر تو غافل
که می آیی به سوی من
کنار سایه ام تا صبح بیداری
برایم شعر می خوانی
برایم قصه می گویی
و من شبهای یلدا را همیشه آرزو دارم
ولی فردا کمین کرده
و پشت کوه ها خورشید اماده است
و تا یلدای بعدی سال می باید !
فقط من سایه ات را خوب می فهمم
و مدت هاست با خورشید در جنگم
نمی دانم که آتش بس خواهد شد
و یا که تا ابد جنگ است ؟
و فقط طناب پوسیده ایی ناله می کند
شبیه مریضی که دندان می ساید از درد
به انتظار طلوعم
که پنجره ها پلک باز کنند
ولی مدت هاست که پرده های این اتاق خواب پنجره را به مرگ کشانده است
ولی هنوز منتظرم
و امید وار
تا دست های تو غبار سال های انتظار را از صورتم بردارد
: رفیق نیمه راه من
گوش کن : این صدای من است
صدای دختری درون قاب
: مرا به دیوار تبعید نکن!!!!
|
|