|
من و تو
|
||
|
شعر |
..... اری
من از غرور کلماتم من از حزن شعرهایم سخن می گویم
بی انکه کسی بداند
من از صدای تو حرف می زنم
به یاد تو در شعرهایم
ابر ها را روی پیشانی تب دار خورشید می گذارم
و زردی خورشید را به ابی ماه میرسانم
و خودم را به تو
بی انکه کسی بداند من از تو حرف می زنم
ببین خشکسالی چه کرده در این شهر گندیده
:
چروک لبان ابن عطش زدگان
صله ی خاک
پلک های تب دار ماه
و چشمهای من که جبران کم کاری اسمان را می کند
دروازه های معراج من !
هنوز تا عرش فاصله هست
فاصله ـ این پنج حرفه ی جلاد ـ
و من هنوز برای داشتنت
بغض می خورم
گریه میکنم
و اشکهایم را به تاراج می برند این تشنگان نا سیراب
و تنم را زخم اذین می کنند
و من تقاص اسمان را پس می دهم
هنوز تا عرش فاصله هست ......................................
|
|