|
من و تو
|
||
|
شعر |
کنار جویبار زمان
و چوپانی بودم با هزار گوسفند
من خدای گله و
گله رام من
خوشه خوشه جهل
و
گله گله گوسفند
و
شبانی گم کرده راه
و تو که در بحبوحه ی این پادشاهی
ایه ایه به من وحی می شدی
و کافران ـ همین مردم ـ
تو را ( ایه های قدسی مرا )
به اتش کشاندند
و حالا
منم و این دشت بی پایان
بی مزرعه و بی گوسفند
اواره ای تا ابد بد نام
ـ حلاج ثانی -
که ..........فراموش شده در ذهن مسموم تاریخ
و نگهدارم میان مرز دستانت
لبانم را ببوس و مست مستم کن
و نگذار از لبانم عشق بگریزد
تنم را داغ و سوزان کن تو با حرم نفس هایت
و کاری کن که ارامش بگیرد جان بی تابم
در اغوشم بگیر این بار بی پروا تر از قبل
و بگو که مال من هستی
و بگذار از وجودت کام جویم ٫ جان بگیرم
کنارم باش تا فردا و فرداها
و ازادم کن از ابن چهار دیواری
که من زندان نمی خواهم
مرا از کل این دنیا
فقط چشمان تو کافی است
مرا از کل این دنیا
نگاه عاشقت کافی است
که خدا را زمزمه می کند هر روز و شب
و خدا که از دل تمام پرنده ها اگاه است
و روزی اش را به خال صورتت حواله کرد
:
بگذار تا دانه بردارم از دشت رویت
که من و پرنده هر دو تشنه ایم !
چشم که باز کنی مرده ای و مرده ها هم مثل زنده ها مختارند و تو دیگر مجبور
نیستی که جسم سنگینت را حمل کنی.خودت می مانی و خودت! سبک می شوی
و برای یک بار هم که شده بدون همکاری اینه صورتت را می بینی و تازه می فهمی
که چقدر غریبه ای با این تصویر اشنا ...... و چقدر خسته ات کرده این سفر کوتاه
و تا عادت کنی به روات جدید اندکی وقت لازم است
حواست را متمرکز می کنی روی زنده ها و دلت برای خودت تنگ میشود .بغض
میکنی . گریه میکنی با صدای بلند و تازه می فهمی که فاصله ات تا زندگی انعکاس
صدای توست که هر چه بلندتر فریاد می زنی بیشتر می میری!!!!
نیازی به مرگ نیست وقتی که تشنه ی کشف کردنی کافی است چشم هایت را باز
کنی تا ببینی که چقدر غریبه ای و چند سال است که زندگی را کشته ای!
|
|