|
من و تو
|
||
|
شعر |
درون سرد خانه ای که اتاق من است
و من از این که زنده ام ... حیران !
فرشته ی ابی من
سیب سمی را بلعیده ام
و گرگ قصه ی شنل قرمزی هم مرا !!
و پسر پادشاه بی لباس هم که قورباغه شده
و داستان های مادر بزرگ هم که ته کشیده از دست تو
:
و من هنوز خواب تو را میبینم
ومن هنوز برای دیدنت بی تابم
و من هنوز نفهمیده ام که قهرمان کدام قصه ای
که هر شب بخوانمش
و من هنوز تکرار می کنم این دور باطل را
و تو هنوز باور نکرده ای داستان مرا
و من هنوز همان زیبای خفته ام
و تو درگیر داستان شاهزاده و گدا
میان این مرداب بد بو
دروغ است معجزه ی انسان زاده شده در قرن بیست و یک ٬ قرن کفر
دروغ است جمله های مسخره ی( من میتوانم ) ( فکر می کنم پس هستم )
اینجا هزار سال نوری با صداقت فاصله هست و تو یک سیاه چاله ای درون این
سیاهی مطلق.که گاهی سیاره ات می خوانند و گاهی تو را حذف می کنند از
منظومه ی بشری و تو با این که فکر می کنی هستی ٬ نیستی
حقیقتی در کار نیست ....
قصه های شهرزاد هم دروغ است
و هزار و یک شب است که من خواب بوده ام !
خدا _ عشق_ تقدیر
تا بوده همین بوده
یک شمع خود شیفته
یک شب پره ی احمق
یک خود کشی عاشقانه
..... یک دل سوخته
تا بوده همین بوده
تقدیر ماه و خورشید
_ جدایی _
که خدا دلش به رحم بیاید از این همه فراق
و یک بوسه در روز را تجویزشان کند
و روزها و شبها که حاصل عشق بازی ماه و خورشید اند
تا بوده همین بوده
که من پروانه باشم و تو شمع
که فنا شوم
که آهم دامنت بگیرد
که تو با اشکهای مومی ات ٬ هیچ شوی
و دیگران ایثارش بنامند این
حماقت کودکانه را
تا بوده همین بوده
مرگ پروانه و شمع
و دیدار هر روز ماه با خورشید
که کاش ماه من بودی نه شمع.............
ولی تا بوده همین بوده
خدا ـ تقدیر ـ و ..عشق !
چشم هات رو ببند و به هیچ چیز فکر نکن
ـ به نقابی که زدی و داری باهاش زندگی می کنی
ـ به ادم هایی که دوستت دارن و بهت تبریک میگن
ـ به عاشق های قدیمیت که دارن با طعنه برات ارزوی خوشبختی می کنن
ـ به چشم هایی که اسیرت کرده
ـ به درد اسارت ٬ حقارت
ـ به نشونه هایی که معنیشون رو نمی فهمی
ـ به سقوطت از پله های یک ادم
ـ به جاذبه ی نیوتن ٬ سیب ٬ میوه ی ممنوعه
ـ به زمین ٬ زحل !!!!!
ـ به مهلتی که بهت داده شده
ـ به اولین تار سیدی که لا به لای موهات دیدی
ـ به هدیه ای که نگرفتی
ـ به ارزویی که بهش نرسیدی
به هیچ چیز فکر نکن
بذار همه فکر کنن تو هنوز همون دختر الکی خوشی
چشم هات رو ببند و بخواب شاید همش خواب باشه
و زیر سقفی از ابریم
ولی از دست من تا بازوانت دست بسیار است
و جایت در کنارم خالی خالی
:
من و تو همنشین کینه ورزانیم
همان هایی که از گل خار هایش را جدا کردند و
در دستت فرو بردند
که تو از درک زیباییش عاجز باشی
و هرگز نفهمی : یاس یعنی چه؟؟
:
من و تو چشم در چشم همین مردم
چه ها دیدیم!!!!!!!!!
و زخم چشمهای شورشان هم که شده
یک عادت معمول!!!!!
:
تو از من اندکی دوری
به قدر یک دو تا میدان
ولی تا ما شدن (حتما ) هزاران سنگ در راه است
:
من و تو ساکن یک شهر
زیر سقفی از ابریم
و من با این دعا دل خوش
که جایم پیش تو امن است
|
|