|
من و تو
|
||
|
شعر |
در پی سیرابی از روح تو و عشق تو باشد نازنین
نازنین من تشنه و بی دین وملحد در میان این همه مومن
مبان دین و دنیا و هوای نفس و جنات و جهنم مانده ام
مومنان با چوب و تیغ زهر دار و کینه و نفرت همه جمع اند
و دنبال نگاهی از من و تو
تا که پندی داده باشند و
صوابی کرده باشند و
زری در کیسه شان ...........! شاید!!!!
سنگ ها انباشته چالی به قد قامتم
حاضر و اماده گشته
بلکه سنگسارم کنند
آن طرف آن جا همان بالا خدا
ناظر قانون جنگل وار ماست
ناجی ما غایب و هر کس شده منجی برای دیگری
وای بر من ! وای بر من! حکم انسان بودنم دست شماست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عاقبت مست نگاه تو شدم
نه لبی تر کردم ز لب شیرینت
نه نوازش ،نه نوایی، نه ندایی از تو
من فقط مجنونم ـ قیص بیچاره ی تو ـ
که نه صحرا دارد ، تا پناهی جوید ، عشق را داد زند ، کنج عزلت گیرد
و نه ظرفی که به دست تو دهد
این همه سال به درگاه خدا
اشک بردم ، نذز کردم، شمع روشن کردم
عاقبت رانده ز او تو شدی معبودم!!!!!!!!!!!!!!!!
من نیازم شده تو و تو از خاری من مسروری
ایت همه عدل خدا دارد و تو ،بنده ی او
بویی از عدل نبردی و نمی دانی چیست
چه خبر داری تو
روزگاری شاید مست و میخواره شدی
یا که مجنون نگاهی
ـ شاید ـ
واژه ی عدل برایت حسرتی زیبا شد۰۰۰۰
:
:
چه باک از تمام فرداها
وقتی که دستان بی رحم قضا
تو را چون مهره ای سوخته از بازی نفس کشیدن محروم کرده
شعله گرفتن
خاکستر شدن
ـ سوختن ـ
در سزمین مهره های همیشه مرده
معنای افتخار است
شکی نیست (میان میوه های گندیده سیب سرخ جیغ می زند )
گاهی قضا هم اشتباه می کند
|
|