|
من و تو
|
||
|
شعر |
لبخند ماهی را
که نگاهت در تفاوت خنده و گریه اش ناکامند
به نظاره بنشین
خواب ماهی را
که چشمانت از این همه بیداری حیرانند
به نظاره بنشین
مرگ ماهی را
که جستجوی دستانت برای بستن پلک های نامریی اش
بی ثمر است
به بخار نفس ها
به سرخی دستان کرخ شده
بخند!!!!!
زیرا خورشید برای دوباره تابیدن
به لبخند تو نیاز دارد
ولی سودی نمی بینم
و غنچه غنچه از روی لبانت بوسه می چینم
ولی سودی نمیبینم
عزیزم حاصل دیروز و امروزم تو بودی
و من از بودنت سودی نمی بینم
صدف های دو چشمم را همه وقف تو کردم من
تو دزدیدی صدفهایم و من چیزینمی بینم
که سکوتم همه از بی کسی است
و همه دنیایم
به همین دایره مختوم شده
خم گردی که همه وسعت او
این حصاری است که اطراف من است
به نگاهت سوگند
که دل چشم من از این خیس است :
که تو با دستانت
رد اشک های مرا پاک کنی
.
.
.
به خدایم سوگند
دلم از دست لعیمان خون است
و تو را می جویم
و تو هم باز به قصد بازی
گوشه ای پنهانی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کمال من همه با توست
و تو نیستی
بهار و خزان همه طی شد و من هم
تبدیل به گدایی که در هر کوی و برزن
سراغ کسی را می گیرد که نزدیک تر از هوا بود و
دور تر از کهکشان ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تاریخ تا ادبیات
فقط حروف اسم توست که پر می کشند تا چشمان من
که هر کدامشان گوشه ای کز کرده اند
چون کلاغان روی سیم های برق
و دست چشمانم
که دست به کار می شوند
و تکه تکه های تو را تا انتهای نامت پشت هم ردیف م کنند
و حالا من
از هر صفحه از هر کتاب
از تاریخ تا ادبیات
فقط تو را می خوانم
|
|