|
من و تو
|
||
|
شعر |
چه شجاعانه امدی و چه مبهوت
به خطوط سفیدی که می کشیدم نگاه می کردی
غیر از تو کسی نمی داند
کخ فاصله ی خطوط جاده ی من
جاده ی تنهایی من
همه با تو پر شده
همان وقت که می امدی و من ما می شدم
همان وقت که با خنجر تیز نگاهت زمان را می بریدی
همان لحظه که من دست از کشیدن می کشیدم
ندانساه نوار تنهایی ام را
تکه تکه با تو پر می کردم
با کمانت قلبم را هدف گرفتی
عزیزم خطا کردی
کافی بود فقط دستت را دراز می کردی
تا..............................................
زیر ابروانت
نقل یک روز و دو روز نیست
چهل روز است که چشمانت به عزا نشسته اند
حکایت دل من و نگاه تو
چهل روز و چهل سال نیست
هر چه هست می گذرد
ولی چشمان تو هنوز سیاه پوش اند
طعم میوه های بهشتی را چشیدم
که نو نه بت من
که معبود زمینی ام
و من نبنده ی تو
که عاشق توام
نیاز من بی نیازی توست
که سرشار از دردی
دردهایت را به من بذه
شاید جایی در تنت برای من باقی بماند
فقط برای یک لحظه
ققط برای یک نگاه
بی تاب توام
ان چنان که ماه خورشید را
و می بینمت
ققط برای یک لحظه
ققط برای یک نگاه
ان چنان که ماه :وقت وداع با شب
وقت سلام با روز
فقط یک با معشوقه اش را نظاره می کند
تو را می بوسم
که ماه توام
و ماه فقط یک بار.فقط یک بار
خورشید را می بوسد
لبریزم از خواب
و برق نگاهت امانم نمی دهد
شوق نوشتن دارم
و حروف قدسی اسمت امانم نمی دهد
مشتاق نوای تارم
و طنین صدایت امانم نمی دهد
بر انم که برانمت
از خاطرم . از جانم
ولی قلب عاشقم امانم نمی دهد
از اسمان خدا به زمینش
که همه کفر بود
به جرمی کاری تو نکرده بودی
دید که تنهایی
دید که مستحق این همه سختی نیستی
وبعد..............
من امدم
از اسمان خدا به زمینش
که همه عشق بود
به پاس کاری که نکرده بودم
عزیزم متشکرم
به خاطر تو و تنهایی معصومت
به من لذت حیات بخشیده شد
تا مثل کف بینها طالعت را ببینم
نقوش مبهم دستت
مثل کتیبه های قدیمی
هزار حرف و هزارحدیث دارد
و شاید من
تنها مترجمی باشم
که راز تو را
نه از خطوط دستانت
که از معصومیت چشمانت
کشف کرده ام
که شاب اشکت شراب ناسره است
اسیر لبخند رویایی ات نمی شوم
که در چال گونه هایت گودالی است برای دفن کردنم
طعمه ی اغوش گرمت نمی شوم
که حریم دستانت زندان من است
تو با ماه همدست شدی
من شکار شبهایت بودم
ولی خورشید یارم بود و
سایه ی سیاهت را نمایان کرد
و تو باز
طعمه ای دیگر جستی
هستی ام را به بازی گرفته
تار تارش
با زخمه های باد
نوای مولیان را یاد می کند
رفتی و من هم
هوای رفتن دارم
ولی یاد گیسوانت
دست و پایم را بسته است
ریشه در جانم زده است
و من
سالهاست که درختم
که در روز رفتنت
خشک می شوم .زرد می شوم
نگاهم کردی و رفتی
و با خودت بردی هر انچه که داشتی
ولی نگاهت بر دلم باقی است
شهر به شهر می گردم تا که پیدایت کنم
و نگاهت را به تو برگردانم
و قلبم را از تو بگیرم
بی انکه تو بفهمی
گرد و غبار و رقص خاک بهانه است
این تو هستی که اشک می شوی
و
از چشمانم سرازیر میشوی
باور کن گرد و غبار همه بهانه است
کاش به جای اشک لبخند لبهایم بودی
ولی تو
همیشه در چشمانم زندگی می کنی
چشمان تو
فاتح و جاوید است
ابر های کینه سرباز های اسمان
و
عشق تنها سلاح توست
ابرها می تازند
رعدها می بارند
و اسمان مثل همیشه از شکست خویش گریان است
و تو با اغوش باز
اشکهایش را پذیرا می شوی
و رنگین کمان خبر از اشتی می دهد
و ستاره ی من .........
ستاره ی تو هر شب خط خطی می کند اسمان را
با دنباله ی درازش
و ستاره ی من ................
ستاره ی تو شاید حتی با مردنت هم زنده بماند
وستاره ی من شهاب سنگی که
زود تر از من مرده بود
ستاره ی تو مثل تمام ستارگان بی رحم بود
و جسد ستاره ام را شبی نیمه شبی به سرم کوفت
وقتی که من
زیر اسمان خدا
ارزویم را فریاد می کردم
به صحن چشمانت سایه افکنده
که کسوفی این گونه افرید.....
که نگاهم یارای نگاهت را ندارد
که پرتو مرد افکن نگاهت حتی از پس این ماه لعنتی شیره ی جانم را می ستاند
و خورشید زمینی هر گاه که به یادت
به یاد نگاهت که می افتت
از روی خجلت پس ابرها نهان میشود
و
این است راز روزهای ابری
|
|