تبليغاتX
من و تو
 
من و تو
 
 
شعر
 
زمین سرد میشد

هر سال سردتر.مثل دلهای ما

و خدا !!!!

و خدا که ابرها را الک میکرد

و ابرهای الکی که میهمان زمین میشدند

و سرمای زمین!!!!!

و سرمای زمین که ابرها را منجمد می کرد

و برف

و برف که می نشست و پاهای ما که رنگینش می کرد

و ما که هنوز در ارزوی نوازش ابرهاییم

و خدا که ابر ها را الک می کرد

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 11:52  توسط معصومه حبیبی  | 
رها نکن مرا

در این هبوط هرزگی

که همهمه ی این حرامیان در گوشم هزار بار بلندتر از زوزه ی سگان هار است

بتاب بر آسمان شهرم

که محرومیم از نور از این دشمن شیاطین

شاید

این سر سپردگان سیاهی سرود وداع را زمزمه کنند

شاید...

آهنگ رفتن کنند

کنارم بمان

دستانم را بگیر

طلسمم را بشکن

و

تعبیر روءیای معصومانه ام باش

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 11:19  توسط معصومه حبیبی  | 
تورت را می اندازی درون دریای چشمانم

ولی ...

اشکهای تنهاییم نصیبت می شود

چشمانم را می دوزم

به صحرای چشمانم

عکس دو چشم سیاهت که در آینه ی دو چشمم افتاد

تازه می فهمی

که

مروارید من چشمهای تو بود

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 11:13  توسط معصومه حبیبی  | 
jpg.72رد اشک هایم را که بگیری

به تن دفترم می رسی

که بی چتر خیس باران است

سایبانش که شوی

خشک می شود نم نم و

از شرم حضورت

به خودش می پیچد و

صافش که می کنی

از شوق با تو بودن خش خش می خندد و

وقتی که می خوانی اش

حرفهای مکتوبم

دوباره اشک می شوند

این بار در چشمهای تو

و رد اشکهایت را که می گیرم

به تن خیس دفترم می رسم..........

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:39  توسط معصومه حبیبی  | 
 
  بالا