|
من و تو
|
||
|
شعر |
هر سال سردتر.مثل دلهای ما
و خدا !!!!
و خدا که ابرها را الک میکرد
و ابرهای الکی که میهمان زمین میشدند
و سرمای زمین!!!!!
و سرمای زمین که ابرها را منجمد می کرد
و برف
و برف که می نشست و پاهای ما که رنگینش می کرد
و ما که هنوز در ارزوی نوازش ابرهاییم
و خدا که ابر ها را الک می کرد
در این هبوط هرزگی
که همهمه ی این حرامیان در گوشم هزار بار بلندتر از زوزه ی سگان هار است
بتاب بر آسمان شهرم
که محرومیم از نور از این دشمن شیاطین
شاید
این سر سپردگان سیاهی سرود وداع را زمزمه کنند
شاید...
آهنگ رفتن کنند
کنارم بمان
دستانم را بگیر
طلسمم را بشکن
و
تعبیر روءیای معصومانه ام باش
ولی ...
اشکهای تنهاییم نصیبت می شود
چشمانم را می دوزم
به صحرای چشمانم
عکس دو چشم سیاهت که در آینه ی دو چشمم افتاد
تازه می فهمی
که
مروارید من چشمهای تو بود
به تن دفترم می رسی
که بی چتر خیس باران است
سایبانش که شوی
خشک می شود نم نم و
از شرم حضورت
به خودش می پیچد و
صافش که می کنی
از شوق با تو بودن خش خش می خندد و
وقتی که می خوانی اش
حرفهای مکتوبم
دوباره اشک می شوند
این بار در چشمهای تو
و رد اشکهایت را که می گیرم
به تن خیس دفترم می رسم..........
|
|