|
من و تو
|
||
|
شعر |
از سرمای وجودم نالان
وقتی که فتحم کردی
وقتی که اسیرم کردی
وقتی که در بازار برده فروشان
وقتی که گرمای عشقم را به حراج گذاشتی
چه می دانستی که من ملکه ی برده های تو
در سرزمین خویش
غم غربت را فریاد می کند
عشقم را مومیایی می کنم
تا کسی نفهمد
اما نمی دانستم که تو
هم خط میخی می دانی
و هم راز مومیایی ها را
در جعبه ای اهنی زندانی می کنم
میعاد گاه ما زیر اسمان خداست
فقط من و تو و مهتاب
ومن به یمن امدنت تمام ستاره ها را ازاد میکنم
چشمان بینابم را بستم و
دستان حریصم را در مقابل دیدگانت گشودم
تا تو را بدزدم از میان این همه تن
تا بمانی برای من
چه تلخ بود وقتی که چشم گشودم
و
تو را ندیدم
کاش هرگز چشم هایم را نمی بستم
سوزنش به قلبم خورد و دایره اش هطرافم را گرفت
هر روز تنگتر می شد
تنگ و تنگ و تنگ
و حالا من که محصورم میان نقطه ای و تو را می خواهم
با پاککنی که پاکش کنی
تو که از هفت خان قلبم گذشتی
تو که با دیو سفید و سیاهش جنگیدی
وقتی که سر بلند از خان هفتم گذشتی
سراغ خان هشتم را گرفتی
دلم برایت تنگ شده رستم نادان من
قلبم فقط هفت خان دارد
مثل روز های هفته
مثل طاقهای اسمان
دلم برایت تنگ شده
بر تنم مثل درختی یادگاری کاشتی
رازها گفتی به نی همراه با سوز دلت
راه پیدا کردنم را ساده می انگاشتی
در خیالت داشتی با اشک های جاری ات
در دلم هر چه غباری بود بر می داشتی
بی خبر بودی که در کنج دل سر بسته ام
یاد دیرین نگارم را نمایان ساختی
داشتم من اتشی در زیر خاکستر که تو
با حضورت اتشی بر خرمنم انداختی
پاک میشد کاش از تقدیر نامعلوم من
هر چه نام از دوری و چشم انتظاری داشتی
|
|