تبليغاتX
من و تو
 
من و تو
 
 
شعر
 
ازغم غریب نگاهم ملولی و

از سرمای وجودم نالان

وقتی که فتحم کردی

وقتی که اسیرم کردی

وقتی که در بازار برده فروشان

وقتی که گرمای عشقم را به حراج گذاشتی

چه می دانستی که من ملکه ی برده های تو

در سرزمین خویش

غم غربت را فریاد می کند

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 13:43  توسط معصومه حبیبی  | 
حرفهایم را با خطوط میخی می نویسم و

عشقم را مومیایی می کنم

تا کسی نفهمد

اما نمی دانستم که تو

هم خط میخی می دانی

و هم راز مومیایی ها را

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 12:36  توسط معصومه حبیبی  | 
از من تا تو تمام ستاره ها را می چینم و

در جعبه ای اهنی زندانی می کنم

میعاد گاه ما زیر اسمان خداست

فقط من و تو و مهتاب

ومن به یمن امدنت تمام ستاره ها را ازاد میکنم

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 12:29  توسط معصومه حبیبی  | 
با چه شوقی

چشمان بینابم را بستم و

دستان حریصم را در مقابل دیدگانت گشودم

تا تو را بدزدم از میان این همه تن

تا بمانی برای من

چه تلخ بود وقتی که چشم گشودم

و

تو را ندیدم

کاش هرگز چشم هایم را نمی بستم

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:31  توسط معصومه حبیبی  | 
نگاهت چون پرگار بود

سوزنش به قلبم خورد و دایره اش هطرافم را گرفت

هر روز تنگتر می شد

تنگ و تنگ و تنگ

و حالا من که محصورم میان نقطه ای و تو را می خواهم

با پاککنی که پاکش کنی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:24  توسط معصومه حبیبی  | 
دلم برایت تنگ شده رستم دستان من

تو که از هفت خان قلبم گذشتی

تو که با دیو سفید و سیاهش جنگیدی

وقتی که سر بلند از خان هفتم گذشتی

سراغ خان هشتم را گرفتی

دلم برایت تنگ شده رستم نادان من

قلبم فقط هفت خان دارد

مثل روز های هفته

مثل طاقهای اسمان

دلم برایت تنگ شده

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:17  توسط معصومه حبیبی  | 
دامها افکندی و با ضربه های کاری ات

بر تنم مثل درختی یادگاری کاشتی

رازها گفتی به نی همراه با سوز دلت

راه پیدا کردنم را ساده می انگاشتی

در خیالت داشتی با اشک های جاری ات

در دلم هر چه غباری بود بر می داشتی

بی خبر بودی که در کنج دل سر بسته ام

یاد دیرین نگارم را نمایان ساختی

داشتم من اتشی در زیر خاکستر که تو

با حضورت اتشی بر خرمنم انداختی

پاک میشد کاش از تقدیر نامعلوم من

هر چه نام از دوری و چشم انتظاری داشتی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 9:37  توسط معصومه حبیبی  | 
 
  بالا