|
من و تو
|
||
|
شعر |
من گرفتار نگاه گرم و گیرایت شدم
توشه ام عشق و دعایم رخنه در جان تو بود
نازنینا این همه نامهربانی از چه بود؟
رسم تو مهمان کشی بود و منم مهمان تو
نا جوان مردانه می جنگند این چشمان تو
در نگاهت گم شدم یادم ز یاد تو برفت
سالها طی شد ولی از خاطرم یادت نرفت
من برای دیدنت مثل گذشته بی قرار
میزنم بر هر دری ای بی وفا رحمی بیار
|
|