تبليغاتX
من و تو
 
من و تو
 
 
شعر
 

polarity.blogfa.com
اینم ادرس وب لاگ جدیدم که قولشو داده بودم
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:27  توسط معصومه حبیبی  | 

یک روز تمام میشوی  ٬انگار که اصلا نبوده ایی و چهره ات درون عکسهای قاب گرفته زرد می شود و می پوسی.٬ خودت با تمام خاطراتت!

یک روز تمام می شوی و از تمام روز هایی که نفس کشیدی و زندگی کردی چیزی به جز یک خاطره باقی نمی ماند! و تازه اگر اقبال داشته باشی گاهی مضمون خواب های دیگری می شوی و بعد از بیدار شدنش شوت می شوی به بایگانی حافظه ی کوتاه مدتش

یک روز تمام می شوی و دلت وزنه ایی می شود برای سقوطت به اعماق سیاهی ! تو می مانی و کوله باری از کار های کرده و ناکرده و دستی که به هیچ جایی نمی رسد!!!

تمام می شوی و فکر می کنید دنیا به اخر رسیده اما ٬ زمین هنوز می چرخد و این شیطان است که بر شانه های سفیران خدا بوسه میزند و این خداست که فرشته می فرستد و ضحاک می گیرد

.

.

این اخرین پست این وبلاگه! و من روزهای تلخ وشیرین زیادی و درونش پنهون کردم و از دنیای سیاه بیرون پناه اوردم به درون این دنیای مجازی! اما ٬ فایده نداره!

فقط خودت هستی و خودت!

تمام شد و شاید بهانه ایی باشه برای یه شروع دوباره!!

میلم رو میذارم تا اگه حرفی داشتین بشنوم

مرسی که سر زدید و مرسی که ازم یاد کردید !!!!!!!

منتظر وبلاگه جدیدم باشید !!!!!!!!!!!!!

masoumehabibi@gmail.com

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:37  توسط معصومه حبیبی  | 
صدایم را فقط خودم می شنوم

درست مثل کابوس هایم که فریادم از ترس را تویی که کنارم هستی نمی شنوی

مثل یونس ٬که نهنگ بی خیال صدایش را نمی شنید

مثل مثل وقتی که در اتاقم تنهام و با خدا درد دل می کنم

مثل یک بادبادک در دست بچگیهایم و زوزه ی باد

و احساس می کنم درون یک حباب شیشه ایی زندانی ام

و صدایم را فقط خودم می شنوم

و روزی حباب من از اشک هایم پر می شود

.... و من غرق خواهم شد

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:25  توسط معصومه حبیبی  | 
فکر می کنی دنیا به این بزرگی جایی برای غصه های من داشته باشد؟

... جایی برای پنهان کردن دردهایم؟!

نه .... ! دنیا بی رحم تر از تمام ادم هایی است که بوی گندشان خفه ام می کند!

و من یاد گرفته ام رنج هایم را با کسی قسمت نکنم

و خنده ام را برای همیشه روی صورتم قاب بگیرم

و طوطی وار برای همه ارزوی نیک بختی کنم

و کلاهم را دودستی بچسبم که لااقل باد به بازی ام نگیرد

و در برابر تمام ناحقی ها سکوت کنم تا همه فکر کنند که چقدر با گذشتم

ولی تو که غریبه نیستی

                                پل صراط دستگیره ندارد!!!!

گلویم درد میکند

و من بغضم را با یک لیوان پر از اب قورت میدهم

و فکر می کنم

      سهم ما از تمام زیبایی های این دنیا

                       فقط

یک مستطیل است.........!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:49  توسط معصومه حبیبی  | 
روزی دوباره خواهم خندید

و نگاهم دوباره لبریز از روشنایی خواهد شد

و شعر هایم دوباره بوی بهار خواهد گرفت

روزی دوباره خواهم خندید

و ظالمان را مریم گونه خواهم بخشید

و برای یاکریم ها دعا خواهم کرد

تا دیگر ٬ تنها٬ در حیاط کوچکمان غمنامه نخوانند...

و تورا عاشقانه تر از قبل٬ پرستش وار و نجیب دوست خواهم داشت

.......... و خدا را بیشتر از تو !!!!

روزی دوباره اشتی خواهم کرد

با ابرهایی که بی رحمانه می بارند

                  تا از سخاوتم اشباع شوند

و خورشید را نشانم دهند

و خورشید را می بخشم به تمام چشم های نا بینا

  ـ هر چند مالک ان نیستم ـ

و خیره می مانم به اسمان بی کران

و چشم انتظار سواری همیشه مجهول !.

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:15  توسط معصومه حبیبی  | 
انقدر تنهام ٬ که دیگر  حضور خورشید گونه ات را حس نمی کنم!

تنهایی ترسناکیست٬ شبیه مرگ٬ و من مرگ را برای تو نمی خواهم!

می سوزم!

عجیب می سوزم! و من این جهنمم را برای تو نمی خواهم!

همه ی بهشت های زمینی برای تو!

محبوبم٬ این روز ها کار من  شده چرخیدن و چرخیدن

      و چه محیط کوچکی دارد این زمین!

    تا قدم هایم را سفت می کنم ٬ نقطه ی اغاز هزار باره ام ا می بینم!

                       خدا که نیست

                     تو درهای بهشتت را باز کن

                   تا جهنمم را فراموش کنم

می دانم:

     همیشه جایی هست برای ارمیدن

                               مآمنی برای اسودن

                          و شانه ای برای گریستن!

و خوبتر میدانم :

                     وقتی مقصد تویی ٬ مسیر هیچ است.......

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:35  توسط معصومه حبیبی  | 
 امیر خوبم!:

با من برقص

در خلوتی مقدس!

اسوده از هر چه که هست!

بگذار در ارمش این لحظه های ناب غرق شوم و فراموش کنم که زیتون ها همیشه تلخ اند!

و فراموش کنم که گل یا پوچ ٬ پوچ یا پوچ است !

و فراموش کنم که گیلاس های شیرین ٬ کرم خورده اند!

و فراموش کنم که گربه های ملوس ! پنجه های تیزی دارند٬!!

..... و فراموش کنم که خدا در این حباب شک جا مانده ...!

با من برقص

در خلوتی مقدس!

بگذار زمین در تاریکی فضا هضم شود

این جا

من و تو

اسوده از زمان

نور می بافیم

و

گره می خوریم به هم تا ابدیتی مجهول!

بی انکه کسی بفهمد!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:36  توسط معصومه حبیبی  | 
این جا فقط منم و کابوسی عظیم و تک نوایی خفیف که فقط گاه گاهی زمانی که شاید خوابم ! گوشهایم را قلقلک می دهد

من تنهای تنهام و در حالی که پاهای سستم از ترس می لرزد چشمهایم را مثل چشم های شیر بی باک جلوه می دهم و از مرتفع ترین نقطه ی ممکن می گذرم و فقط خودم می دانم که از ارتفاع بیزارم و تو وقتی نگاهم می کنی به شجاعتم حسادت خواهی کرد

این جا منم و کابوسی عظیم. من زائری هستم گیج و مبهوت .نه لباس طاهری و نه اعتقادی . توهم زاده ایی که میان حقیقت و وهم دست و پا می زند. مرتدی که هنوز شرک خود را باور ندارد. و تو وقتی نگاهم می کنی به ایمانم حسادت خواهی کرد!

این جا منم و کابوسی عظیم وتک نوایی خفیف که سوکتم را هر از چند گاهی خط خطی می کند من از ترس چشم هایم را چفت هم می کنم و دستهایم را روی گوش هایم فشار می دهم تا ارام شوم. ولی کابوس ها و شب گریه های عجیبم ٬ حکایت از حادثه ایی عجیب دارد .حادثه ایی که مدت هاست شروع شده و من بی خبرم. همه حتی تو هم اگاه بودی و وقتی نگاهم می گنی به صبرم حسادت خواهی کرد

این جا فقط من ! تنها نیستم. ابلیس تا خبر دار شدی اماده است و من نه سنگی دارم برای رجمش و نه ایمانی که تو فکر می کنی و نه حتی ذره ایی شجاعت! فقط از کابوس هایم گریزانم و چاره ایی ندارم جز رفتن و رفتن.....

چقدر خوب است که خوابم و خوب تر که تو فکر می کنی بیدارم٬! چقدر خوب است که می نویسم و خوب تر که تو فکر می کنی شاعرم! و وقتی نگاهم می کنی به استعدادم حسادت خواهی کرد!!

ولی حقیقتی که از پشت این همه وهم داد میزند ٬ شیرینی همه ی این خوبی ها را تلخ کرده است. حقیقتی که از نبودنم حرف می زند

من ! ابراهیمی هستم که رفت به دنبال نوایی که شنید. بی توشه و بی ایمان و اسماعیل و در نهایت ! برای رهایی از کابوس هایش ! خودش خودش را قربانی کرد.... بی انکه کسی برایش گوسفندی بفرستد.........بی انکه کسی دلش بسوزد......

 

هر کسی چیزی برای از خود گذشتن دارد و من تنها دارایی ام را ! (خودم) را ذبح کرده ام٬ نه برای خدا که برای خودم

                        میان من و ابراهیم فقط یک "خدا" فاصله است

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:46  توسط معصومه حبیبی  | 

می ترسم

از کابوس های هر شبم می ترسم

از ارتفاعی که هر شب به سقوط محکومم می کند می ترسم

از ادم هایی که سایه ندارند

از صورت هایی که چشم ندارند

و سایه های طلبکاری که منت عشق را به روحم می کشند می ترسم

از خنده های مخوف می ترسم

نمی خواهم که بخوابم

با پلکهایم می جنگم برای بیداری و منم که مغلوب هر شبم و دوباره باز همان خواب های اشفته

و فقط تو با روح من بیگانه نیستی

و اشنایی با زخم های کهنه ام

در چشم های بارانی ام جوانه می زنی و من ! سبز می شوم.....

                        

                             

                        من از ان روز که در بند توام ازادم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:29  توسط معصومه حبیبی  | 
وای خدای من !!!

پشت این همه بی قانونی و بی نظمی٬ چه تدبیری پنهان شده ؟

پشت این همه خواستن و نداشتن!؟

         این همه داشتن و ندیدن!؟

وقتی همه ی داده ها و اطلاعات ناقص و پراکندست

وقتی که گیج و ناراحتی

توی اون لحظه ایی که جای خالی چیزی که باید باشه ونیست رو میبینی و معترضانه گله

می کنی از زمین و زمان!..... هیچ قانونی منطقی به نظر نمی رسه!

اما

وقتی شعله ی خشمت خاموش شد ٬ وقتی دوباره برگشتی به همون کالبد زمینی ات تازه می فهمی که:

" همه ی انچه که هست ٬ همه ی انچه که نیست٬ همه انگار به جاست. همه انگار به جاست"

حالا منم و روح خسته ام

                                    و همه ی داشته هام که" تویی"

                                   و همه ی نداشته هام که دنیاست

و با خودم تکرار می کنم : مرا تو بی سببی نیستی...........!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:37  توسط معصومه حبیبی  | 
زندگی حقه ی کثیفی بود که انسان خورد و من این روز ها بیشتر از قبل درگیر این قمار مرموز میشم و هر بار ولع بیشتری پیدا میکنم برای شروعی دوباره!!!

می تونم مه رو احساس کنم روی صورت های سفید

می تونم دندون کرم خورده ی کسی رو که بهم لبخند می زنه رو ببینم و به خنده ی چندش اورش جواب بدم!!!!!

می تونم مدت ها به یه نقطه خیره بشم و حرفی نزنم٬ من ! دختری با یک دنیا حرف !

می تونم بدون آرایش ٬ بدون لب ها و پلک های رنگی٬ میون این همه عروسک باربی قدم بزنم ......

می تونم.....

می تونم توی دنیای خودم غرق بشم و لحظه شماری کنم برای وقتی که تو کنارم دراز کشیدی و لب هات رو روی لب های من گذاشتی و من آروم آرومم.

لحظه شماری برای اومدن لحظه ایی که تنت منو ازاضطراب پوچی دنیا دور می کنه!

عزیزم....! لطفا" زودتر بیا خونه!

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:21  توسط معصومه حبیبی  | 
این جا همه خوابند و من شونه هام درد می کنه

احساس کسی رو دارم که درست در مرکز ثقل یه ساعت بزرگ ایستاده و عقربه های اونو که با زنجیر به گردنش وصل شده به دنبال خودش میکشه و میکشه و میکشه... تا زمان متوقف نشه

این جا همه خوابند. عقربه ها سنگینند به سنگینی پللک های تمام این خواب گردها و روزها همیشه تکراریست همیشه تکراری و خفه.

و من هر روز کابوس های تعبیر شده ای را شاهدم که هست ٬که خواهد بود...

و بیداری رویایی است بعید٬ نه برای من که محکومم!

             چشمانم را میبندم تا فراموش کنم که بیدارم تا فراموش کنم که این عقربه ها تا همیشه با من اند مثله  داغی به پیشانی!!!!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 17:50  توسط معصومه حبیبی  | 
دستهایم هرگز

سوی تو ، آبی مغرور بلند

طلب قطره ی آبی نکند

اشکهایت همگی مال خودت

همگی مال خودت

من به تکرار نفس های پراز خس خس خود مشغولم

بی تمنای نجاتی از تو!

این نیاز و عطش نامتناهی از من

از نگاه تا ابد فخرفروشانه ی تو

خواهشی ناچیز است

و من از قسمت خود مبهوتم

اشکهایت همگی مال خودت

.....غصه هایم همه دنیای من است!!!

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:15  توسط معصومه حبیبی  | 
روزه ی شعر گرفته ام سکوت شیرینی که بی پایان است

و هرگز کسی نمی فهمد که من از کدام شهد مستم و همچنان پا برجا

لبانم را با چنان مهارتی به خنده باز می کنم که هرگز کسی نمی فهمد که این مردمک درون چشم های همیشه شادم لرزانند

 .... و تو!

و تو سرچشمه ی مهری !!!!!!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:58  توسط معصومه حبیبی  | 
لیز لیز است زمین

دست من راه به جایی نبرد

و حواسم پی چشمان تو است..

هاله ی شرم چه رنگی بسته روی این گونه ی سرما زده ام!!

لب من باز به انکار تو برخواسته است

و فقط آه در این سوز هوا مشهود است

        و تو از دور مرا می نگری

       به خیالت همه تقصیر هواست

سرخی صورتم و آهم و این چشم ترم

                     به خیالت همه تقصیر هواست

                     به خیالت همه تقصیر هواست !!!!... 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 17:44  توسط معصومه حبیبی  | 
یاد درختی افتادم که باهم کاشتیم یادته ؟؟

چه سال پر حادثه ایی بود !!!!!!

ادمهای زیادی دیدیم : خیلی هاشون واسمون مردند ٬ بعضی هاشون دوباره زنده شدند ٬ خیلی هاشونم هنوز تو کما به سر می برند

حسادت ها و کینه ها یک سال جوون تر و قوی تر شدند و دوستی و عشق یک سال پیر تر و در تمام این پستی و بلندی های غیر منتظره ی زندگی ٬ من خدا رو شکر می کنم که دستهام توی دستهای تو بود و زخم تبر های سمی دیگران توی ساقه های ما بی نتیجه بود!!

خوب یا بد٬  زشت یا زیبا ٬ تموم شد و ما میزبان بهاریم

                        عشق من ! سال نوت مبارک

                                       سال نو مون مبارک...  

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 16:8  توسط معصومه حبیبی  | 
کسی نمیدونه توی تاریکی شب چند تا سایه دارن همدیگرو می بوسن !!

فقط من سایه ات را خوب می فهمم

همان نصویر بی بُعدی که از خورشید بیزار است و

پشت قامتت مخفی شده تا شب فرا آید

و عهدش با سیاهی تا ابد

تا لحظه ایی که خفتگان هم بستر مرگ اند و

از تصویر تو غافل

که می آیی به سوی من

کنار سایه ام تا صبح بیداری

برایم شعر می خوانی

برایم قصه می گویی

و من شبهای یلدا را همیشه آرزو دارم

ولی فردا کمین کرده

و پشت کوه ها خورشید اماده است

و تا یلدای بعدی سال می باید !

   فقط من سایه ات را خوب می فهمم

و مدت هاست با خورشید در جنگم

نمی دانم که آتش بس خواهد شد

و یا که تا ابد جنگ است ؟

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:19  توسط معصومه حبیبی  | 
   گوش تیز می کنم به صدای دنگ دنگ این ناقوس زنگ زده

  و فقط طناب پوسیده ایی ناله می کند

  شبیه مریضی که دندان می ساید از درد

به انتظار طلوعم

   که پنجره ها پلک باز کنند

 ولی مدت هاست که پرده های این اتاق خواب پنجره را به مرگ کشانده است

  ولی هنوز منتظرم

           و امید وار

   تا دست های تو غبار سال های انتظار را از صورتم بردارد

:  رفیق نیمه راه من

  گوش کن : این صدای من است

                            صدای دختری درون قاب

                                                           : مرا به دیوار تبعید نکن!!!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:48  توسط معصومه حبیبی  | 
من از صدای تو حرف می زنم

..... اری

      من از غرور کلماتم من از حزن شعرهایم سخن می گویم

    بی انکه کسی بداند

                                             من از صدای تو حرف می زنم

   به یاد تو در شعرهایم

 ابر ها را روی پیشانی تب دار خورشید می گذارم

و زردی خورشید را به ابی ماه میرسانم

        و خودم را به تو

        بی انکه کسی بداند من از تو حرف می زنم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 16:30  توسط معصومه حبیبی  | 
نیاز من !

   ببین خشکسالی چه کرده در این شهر گندیده

                     :

     چروک لبان ابن عطش زدگان

      صله ی خاک

    پلک های تب دار ماه

 و چشمهای من که جبران کم کاری اسمان را می کند

  دروازه های معراج من !

       هنوز تا عرش فاصله هست

        فاصله ـ این پنج حرفه ی جلاد ـ

    و من هنوز برای داشتنت

                  بغض می خورم

                  گریه میکنم

   و اشکهایم را به تاراج می برند این تشنگان نا سیراب

   و تنم را زخم اذین می کنند

  و من تقاص اسمان را پس می دهم

       هنوز تا عرش فاصله هست ...................................... 

                                                    

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:25  توسط معصومه حبیبی  | 
 
  بالا